بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

نزدیک سال نو

سلام فرشته قشنگم حالت چطوره گلم؟؟ کم کم داریم به شروع سال نو نزدیک میشیم ، و من هنوز نتونستم شما رو داشته باشم ! البته هنوز آمادگیشو ندارم ! آخه یه مدت پیش عفونت داشتم رفتم دکتر و مداوا شدم ، اما چند روز بعد باز شروع شد! خسته شدم ! الان چند روزیه که مریض شدم ، سرماخورده بودم یه روز رو کامل عطسه کردم، فرداش یکم تب و تمام استخوانای بدنم درد میکرد، از فاطمیه فقط دو سه شبشو تونستم شرکت کنم حالم خیلی بد بود سعادت نداشتم! چند روزیه سینوزیتم اوت کرده همش گیجم هنوز خونه تکونی نکردم ! البته تا صبح . صبح مامان و بابا اومدن کمکم شبم با بابا مجتبی شما کلی از کارا رو انجام دادن ، خدا خیرشون بده راستی اینجور که معلومه انگار آقا...
26 اسفند 1394

کلی خبر خوووووووب

سلام گل من   این روزا که من چیزی نمیگم باباییتون همش میگه نی نی میخوام ! چرا به نظرت ؟!   منم ناز میکنم میگم زوده من نمیخوام البته خیلی روی سیست من حساب نکن چون جلو چشمش میرم دکتر و دندون پزشکی فردا هم میخوام برم آزمایش بدم بنظرت فهمیده نازم الکی بوده؟؟   آره یه هفته ای میشه رفتم دندون پزشکی ، رفتم پر کنم اما دندون عقلمو کشید! گفت درد دندونت بخاطر دندون عقله ! بازم باید برم عکس بگیرم ببینم دیگه چه مشکلی دارم   چند روز پیشم رفتم به پزشک زنان که خیلی دوسش دارم سر زدم و ویزیت شدم ، گفت بخاطر آنفولانزایی که گرفتی و آنتی بیوتیک هایی که خوردی و اشتباهی باکتری های مفید بدنم رو ...
27 بهمن 1394

رویای شیرین

سلام عزیز مادر   داشتم رویا میدیدم ! تورو ...   دقیقشو یادم نیست اما ... اولش مال خودم نبودی ! یکم سمانه بغلت کرد آروم نشدی ، سر ناهار بودیم . پا شدم گفتم بده خودم آرومش می کنم از سما گرفتمت چه حس خوبی داشتم ... یکم که بغلت کردم حس کردم مال خودمی ... صدا از خودت در میاوردی انگار میخواستی باهام حرف بزنی اما هنوز نمیتونستی ... آروم شدی ... یه لحظه می خندیدی یه لحظه دلت می خواست گریه کنی ... چه حس شیرین مادرانه ای رو تجربه کردم تو همون چند دقیقه ...نگام به تو بود دستات رو گرفتم تو دستام ... دستای نرم و کوچولوت ؛ چه حال خوبی. بابام مثل همیشه نگران بود که ناهارم سرد شه همش صدام میکرد میگفت آروم شد بابا ، بیا ناهارتو بخ...
11 بهمن 1394

امتحانات ... سوغاتیا و خریدای فرشته کوچولو

سلام عزیز دلم   16 روز از دی ماه گذشته و من امروز عصر سومین امتحان عملی رو هم تموم می کنم .   ببخش که دیر به دیر سراغ وبلاگت میام فرشته کوچولو ... بخاطر سفر از کارام خیلی عقب افتاده بودم و مجبور بودم خودمو برسونم . اما دلم خیلی برات لک میزد ... این روزا و امتحانا رو به شوق رسیدن به تو یکی یکی پشت سر میگذارم اگر خدا بخواد فقط یه ترم دیگه دارم ، نمی دونم بهت گفتم یا نه ! اما یه راهی پیدا کردم که اگر به امید خدا اگر بشه ترم دیگه پایان نامه رو هم اراعه میدم و 6 واحد از دروس تئوریم هم بعدش معرفی به استاد و تموم .   تو رو سپردم به خدا که هر وقت صلاح دونست به دل هردومون بندازه و از ته ته ...
16 دی 1394

سفر کرب و بلا ... آنفولانزا :(

سلام عزیز دلم   ما یک شنبه از سفر کرب و بلا برگشتیم ... البته با آنفولانزا البته تا امروز خونه مامان اینا بودم و مامان مهربونم ازم مراقبت می کرد الان خیلی بهترم   دلم برای خونمون خیلی تنگ شده بود   حرف برا گفتن زیاده . ان شاالله سر فرصت برات تعریف میکنم   دلم میخواست این ماه شما رو باردار بشم اما انگار قسمت نیست فعلا !   دعا کن زودتر حالمون بهتر بشه   خیلی دوست دارم عزیزم... سر فرصت عکس سوغاتیاتو می ذارم برات     ...
17 آذر 1394

بالاخره شکستش دادم !

سلام عزیزم بالاخره شکستش دادم ... مشکلمو میگم . الان فقط منتظرم دانشگاه تموم شه اونم اگه خدا بخواد ترم دیگه تمومه . عشقم خیلی دوست دارم گل مامان راستی برای کربلا درخواست پاسپورت دادم پنج شنبه امیدوارم زودتر برسه دستم ... به امید خدا سه شنبه 3 آذر حرکت میکنیم ... قصد خرید سوغات ندارم اما تو رو فراموش نمیکنم عزیز دلم ...  میگن اولین باری که به زیارت ائمه میری اولین چیزی که بخوای ازشون بهش میرسی و برآورده میشه اگه معقول و به جا باشه ... خیلی دوست دارم اولین چیزی که میخوام تو و سلامتیت باشه اما کاش یادم نره که بدون امام زمانمون تمام لذات این دنیا بی فایدس !  کاش یادم بمونه ... یا حسین علیه السلام ...
25 آبان 1394

اربعیییین کربلاااااا ینی میشه؟؟؟؟؟؟ باورم نمیشهههههه!!!!!

سلام سلام سلااااااام وااااای عزیزم از شوق چیزی که میخوام بگم روح از تنم داره خارج میشههههههه وای باورم نمیشهههههههههه   امروز همش داشتم یه قسمت از مداحی که دوست داشتم رو میخوندم   بگذر از گناها و بدیام هرچی باشه باز من اومدم دست رد نزن به سینه ی من عمریه برات سینه زدم   خیلی دلم شکسته بود ، همسری مدتی قبل پاسپورتشو تمدید کرد منم دوست داشتم برم آخه چرا آقا نمیطلبه ؟   همسری تا ساعت 9 مجبور شد محل کارش بمونه و یه سری کار داشت ولی وقتی اومد با دست پر برگشت . باورم نمیشه!   بابایی برای اربعین همه کاراشو کرد گفت من تنها میرم بعد تورو میبر...
19 آبان 1394

تمام تلاشمو میکنم به امید داشتن تو فرشته ی کوچکم

سلام عزیز دلم   مدت زیادیه نتونستم به وبت سر بزنم   هم بخاطر ماه عزای سیدالشهدا علیه السلام    هم اینکه عمه اعظم جون مهربونم تصادف و فوت کردن که واقعا دل و حوصله ای برام نمونده بود    هم این که گفتم تا وقتی مشکلم رو حل نکنم بیام اینجا و چی بگم؟؟؟ چیکار کنم؟؟؟   این بود که رفتم دنبال حل مشکلم و بعد از پیدا کردن راه حل با کمال تعجب و ناباوری متوجه شدم که اصل مشکم حل شده بوده و بی خودی انقدر به خدا گفتم چرا و ناراحت بودم.   و البته در ادامش باید سعی کنم با توکل به خدا کاملا حلش کنم   تا ان شاالله هرموقع که خدای مهر...
16 آبان 1394